شما را به خداوند فاحشگان میسپارم
و اینک لحظه خداحافظی است ... لحظه ای که رفتن را باید پیشه کرد تا در نخوت اندیشه گرفتار نیامد ... و چه زیبا بود ساعتهایی که مینوشتم از برای فاحشگان پاک و خداوند مقدسشان. و چه زیباتر بود لحضاتی را که برای خداوند فاحشگان بندگی میکردم و در این عبودیت غرق میشدم .
تو گویی بهشت جنان را به من داده اند و در باغ عدن مست شرابم کرده اند. اما هر چه بود دیگر تمام شد . دیگر نخواهم نوشت و نخواهم گفت. بلکه به گفته های خودم خواهم اندیشید شاید نگاهی در تاریکخانه ذهنم بیابم که مرا به روشنترها رهنمون کند.
میدانی ..؟ زندگی فراز و نشیبش سخت و کوبنده است. هر چند هم که به ساحل مقصود برسی اما تازه میفهمی که زیر پایت به جای شن ... صخره ای از سنگ سخت قرار دارد و آنگاه است که آرزو میکنی ای کاش در میان امواج وحشی اقیانوش غرق شده بودی.
این هم رسالت من بود که به پایانش بردم و در فراسوی اتمامش به نقطه آغازش مینگرم اما راه بازگشتی نیست و تو گویی به همان ساحل سنگی رسیده ام!
خب دیگر ... لحظه سخت خداحافظی فرا رسیده است دوست من. اینبار هم همچون قدیمتر ها تو را به همان خدا میسپارم که میپرستمش. به خدای فاحشگان. و کیست که بشناسد او را؟
بدرود و خدانگهدار تا همیشه های دور![]()





